از دل تو در دل من نکته هاست
وه چه ره است از دل تو تا دلم
...
پاييز ..
باران ..
و سكوت ..
سكوت من ..
سكوتي بالاتر از فرياد
ديگه از كليشه اي نوشتن هم خسته شدم ..
اما دوستدار اين نوشتن هستم ..
خصوصا وقتايي كه خلوت مي كنم.
و الان تنهام
تنهاي تنها..
مثله همه عمر........
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 7:19 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|
سلام!
حال همهی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بیدرمان!
تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
میدانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازهی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديدهام خانهئی خريدهام
بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیديوار ... هی بخند!
بیپرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچهی ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد
يادت میآيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ریرا جان
نامهام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت مینويسم
حال همهی ما خوب است
اما تو باور نکن!
"سید علی صالحی"
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 3:20 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|
خيلي وقته كه اينجا حرفهاي خودم رو نمي نويسم و به نوشتن چند بيت شعر اكتفا مي كنم
چند روز پيش يه وبلاگ جديد راه انداختم كه اون جا بي نام بنويسم ولي دلم نيومد..
با اين كه آمار بازديد خيلي پايين اومده ولي اينجا يه جور ديگه اس برام و نمي تونم دل بكنم...
مي خوام دوباره مثله گذشته شروع كنم...
حرف هاي دلم...
حرف سياسي - اجتماعي و هر چيز ديگه اي....
............................................................................................
پي نوشت:
۱- علاقه اي به سياسي نوشتن در اينجا ندارم ولي اوضاع خيلي عجيبه نا مفهومه
بابا كروبي بي خيال به خدا هيچ وقت اسطوره نمي شي.. باور كن همين هايي هم كه الان دوره ات كردن خوب تو رو مي شناسن، بابا تو كه با اين حرف زدنت آبروي هرچي روحاني و طلبه رو بردي..
من كه احساس شرمم شد تو يه زماني رئيس قوه مقننه كشورم بودي !
بابا - شجاع تو كه آراء ت از آراء باطله هم كمتر بود
بابا بي خيال ..
بابا......
۲- ماه خداست .. ماه عشق ورزي و ماه عبادت
خدايا تو رو به روزه داراي حقيقيت طعم و لذت عبادت رو به ماهم بچشون.
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 11:0 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|
در آسمان غزل عاشقانه بال زدم
به شوق دیدنتان پرسه در خیال زدم
در انزوای خودم با تو عالمی دارم
به لطف قول و غزل قید قیل و قال زدم
کتاب حافظم از دست من کلافه شدست
چقدر آمدنت را چقدر فال زدم
غرور کاذب مهتاب ناگزیر شکست
همان شبی که برایش تورا مثال زدم
غزال من غزلم، محو خط و خال تو شد
چه شاعرانه بدون خطا به خال زدم
به قدر یک مژه بر هم زدن تورا دیدم
تمام حرف دلم را در این مجال زدم
سید حمید برقعی
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 0:51 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|
ناله ای کن عاشقانه درد محرومی بگو
پارسی گو ساعتی و ساعتی رومی بگو
خواه رومی خواه تازی من نخواهم غیر تو
از جمال و از کمال و لطف مخدومی بگو
هم بسوزی هم بسازی هم بتابی در جهان
آفتابی ماهتابی آتشی مومی بگو
گر کسی گوید که آتش سرد شد باور مکن
تو چه دودی و چه عودی حی قیومی بگو
ای دل پران من تا کی از این ویران تن
گر تو بازی برپر آن جا ور تو خود بومی بگو
مولانا
خیلی وقت بود وبلاگ رو به روز نکرده بودم...
نمی دونم لابد حرفی نبوده که بزنم.
دیشب بعداز مدتها آهنگ وبلاگم رو دانلود کردم ..
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 11:25 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|

دل بردی از من به یغماای ترک غارتگر من
دیدی چه آوردی ای دوست از دست دل بر سرمن
عشق تو در دل نهان شد دل زار و تن ناتوان شد
رفتی چو تیر و کمان شداز بار غم پیکر من
بــار غــم عشــق او را گردون نیارد تحمل
چون می تواند کشـیدن این پیکر لاغر مــن
می سوزم از اشتیــاقت در آتشم از فراغـت
کانـون من سینــه مــــن سودای من آذر من
اول دلـــم را صفـــا داد آیینه ام را جـلا داد
آخر به باد فنا دادعشق تو خاکستر من
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:32 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|
با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام
آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه ی توفانی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم
آماده ام تا تر بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام
خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیرزمانی است که بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام
محمدعلی بهمنی
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|
بگذار سر به سينه من تا كه بشنوي آهنگ اشتياق دلي دردمند را
شايد كه بيش از اين نپسندي به كار عشق آزار اين رميده سر در كمند را
بگذار سر به سينه من تا بگويمت اندوه چيست عشق كدام است غم كجاست
بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان عمري است در هواي تو از آشيان جاست
................................................
دلتنگم آنچنان كه اگر بينمت به كام ُ خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت
شايد كه جاودانه بماني كنار من اي نازنين كه هيچ وفا نيست با منت
اي دل چنان بنال كه آن ماه نازنين آگه شود ز رنج من و عشق پاك من
با او بگو كه مهرتو از دل نمي رود هر چند بسته مرگ كمر بر هلاك من
اي آسمان به سوز دل من گواه باش كز دست غم به كوه و بيابان گريختم
داري خبر كه شب همه شب دور از آن نگار مانند شمع سوختم و اشك ريختم
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 11:31 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|

چند روز پیش که داشتم از بازار رد می شدم پارچه ای که سر در یه مغازه نصب
شده بود نظرم رو جلب کرد :
کیست حسین را یاری کند ..
با خوندن این نوشته بغض گلوم رو گرفت ..
بازمحرم از راه رسید ..
باز ندای هل من ناصر ینصرنی حسین بلند است ..
باز بوی سیب همه جا را فرا می گیرد ..
و باز .....
همیشه محرم با همه ماه ها فرق داشته ولی برا من امسال محرم حال و هوای دیگه ای داره امسال خدا کمک کنه یه جور دیگه برا سرور و سالار شهیدان ابی عبدالله ( ع) نوکری می کنم .
امسال بعد از دهه محرم کربلا می رم .. ان شاء الله
+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 11:19 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|
دل من ! باز مثل سابق باش
با همان شور و حال عاشق باش
مهر می ورز و دم غنیمت دان
عشق می باز و با دقایق باش
بشکند تا که کاسه ات را عشق
از میان همه تو لایق باش
خواستی عقل هم اگر باشی
عقل سرخ گل شقایق باش
شور گرداب و کشتی سنگین ؟
نه اگر تخته پاره قایق باش
بار پارو و لنگر و سکان
بفکن و دور از این علایق باش
هیچ باد مخالف اینجا نیست
با همه بادها موافق باش
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 1:58 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا
جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی
"خانه دوست کجاست "
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 1:8 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|

به دیدار تو آمدن بهانه ای است ...
بهانه ای برای گفتن ناگفته ها ...
بهانه ای برای سبک شدن ..
و بهانه ای برای پرواز .....................
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 11:42 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|

۹ مهر تولدم بود ...
امسال نشد چیزی بنویسم ..
نه میلی داشتم نه کادو گرفتم و نه خیلی چیزهای دیگه .....
اینجا هم امروز خیلی تصادفی به روز شد ..
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 1:8 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|
باز پاییز است و
دل از غمی دیرینه لبریز...

پاییز از راه رسید ...
فصل دلدادگی..
فصل شور و فصل شیدایی..
فصل صدای آشنا ..
فصل غروب ها و دلتنگی های اصفهان .....
فصل من !!
+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 5:49 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|

چون صيد به دام تو
به هر لحظه شکارم
اي طرفه نگارم
از دوري صياد دگر تاب ندارم
رفتست قرارم
چون آهوي گمگشته
به هر گوشه دوانم
تا دام در آغوش نگيرم نگرانم .
این روزها خیلی این ترانه رو گوش می دم ...
حال و هوای خاصی را برام تداعی می کنه .
دارم عوض می شوم ...
هر روز تغییر ..
و هر روز تغییر
خودم رو سپردم به خدا .. تا ببینم چی پیش میاد
اصلا یکی دیگه دارم می شم..
یکی می گفت داری خودت رو پیدا می کنی ؟؟!!
نمی دونم شاید این جور باشه ..
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 5:1 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|
خوابی بود و خیالی ما را روز
وصال ..............

+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 12:38 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|

ديگر از فاصله ها فاصله دارم با تو
دلخوشم ، تازه ز غمها گله دارم با تو
با تو از قافله ي درد ، دلم غافل نيست
دل به تاراج همين قافله دارم با تو
جنگ سردي است ميان من و دل ، مهرت کو
چشم بر سر شدن غائله دارم با تو
شرح تکراري غم ، گوش دلم را آزرد
شرح اين عشق تو گو ، حوصله دارم با تو
قصه ي عشق مرا صفحه ي دل حک دارد
عشق نو خواندن اين باطله دارم با تو
لرزه اي تازه بيفکن به دلم با چشمت
دل به آبادي اين زلزله دارم با تو
جشن ديدار تو هر ثانيه اش خود عمري است
عمر من ! تا به ابد هلهله دارم با تو
احمد حسيني
+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 10:21 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|
روز اول شوخی شوخی جدی شد
شوخی ترین جدی عمرم دوست داشتن تو بود
و جدی ترین شوخی عمرم از دست دادن تو بود!!!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 1:45 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|
اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ می شود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلام هایم را
هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟
اشاره ای کنم انگار کوهکن بودم
محمدعلی بهمنی
+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 11:32 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|
هنوز هم ، گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم ..........

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 5:36 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|
نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت...
بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست....
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 9:19 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|
ندانم این نسیم بال بسته
چه خواهد کرد با جان های خسته
پرستو می رسد غمگین و خاموش
دریغ از آن بهاران خجسته
+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 6:38 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|
خیلی وقت ها آدم دلش می خواد حرف بزنه..
ولی نمی تونه.... الان از اون وقت هاست..........
نیم ساعته نشستم نمی دونم چی بنویسم..
خیلی دلم برا این جا تنگ شده بود...
شاید دیگه نتونم این وبلاگ رو علی رغم میل خودم آپ کنم؟؟!!
کسی نمی خواد.... ؟؟؟
به حراج گذاشتیم هاااااااااااااااااا.. بدو بیا....
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 7:5 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|
امروز پنج شنبه اول آذر ماه ۸۶ ساعت ۲:۴۵ بعدازظهر
بالاخره پرونده من در اصفهان كه بي شباهت به پرونده هسته اي ايران در آژانس نبود بسته شد.........
سه، چهار روزي مي شه كه اصفهان هستم...
امروز كارم تموم شد...................
تو اين چند روز كلي پياده روي كردم...
از پل فلزي گرفته تا حكيم نظامي و خاقاني و هشت بهشت و شكر شكن و ....
هنوز پياده روي تو چهار باغ خيلي برام خاطره انگيز و لذت بخشه..
هنوز هم مدهوش صداي خش خش برگ هاي پاييزي چهارباغ هستم...
الان هم تو يه كافي نتم تو چهار باغ...
دارم برمي گردم از اصفهان.. گفتم يه چيزي بنويسم يادگار بمونه..
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 2:55 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|
بی تو با تو
آن روز با تو بودم
امروز بی توام
آن روز که با تو بودم
بی تو بودم
امروز که بی توام با توام
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 8:32 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|
ای کاش همان لحظه که تقدیم تو شد هستی من
می سپردم که مواظب باشی
جنس این جام بلور است و در آن
"عشق و غرور "
مبادا که بازیچه شود
میشکند................
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 3:58 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|
راستي چي شد؟؟
چه جوري شد؟؟
اين جوري عاشقت شدم؟؟
شايد مي گم تقصير توست تا كم شه از جرم خودم!!!
..................
من از پروانه بودن ها...
من از ديوانه بودن ها...
من از بازي يك شعله سوزنده كه آتش زده بر دامان پروانه نمي ترسم...
من از هيچ بودن ها
از عشق نداشتن ها
از بي كسي
و
خلوت انسان ها مي ترسم...
خيلي قشنگه...
از اين جا گوش كنيد..
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 11:43 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|

چند وقت بود مي خواستم عكس ماهي هام رو بزارم ولي هي نمي شد..
تا ديشب..
ديشب يكي از اين آنجل ها مرد..
نمي دونم چرا..... خيلي ناراحت شدم، آخه خيلي وقت بود اين دوتا رو داشتم .. باهم جفت بودن.
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 10:10 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|
وقتي تو نيستي ، نه هست هاي ما چونان كه بايدند ، نبايدها....
مثل هميشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض مي خوانم
عمريست لبخندهاي لاغر خود را در دل ذخيره ميكنم
باشد براي روز مبادا
اما در صفحه هاي تقويم ، روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد، روزي شبيه ديروز ، روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما كسي چه مي داند؟ شايد امروز نيز روز مبادا باشد
وقتي تو نيستي ، نه هست هاي ما چونان كه بايدند ، نبايدها....
هر روز بي تو روز مباداست
آيينه ها در چشم ما چه جاذبه اي دارند؟
آيينه ها كه دعوت ديدارند
ديدارهاي كوتاه
از پشت هفت ديوار، ديوار هاي صاف ، ديوارهاي شيشه اي شفاف
ديوارهاي تو
ديوارهاي من
ديوارهاي فاصله بسيارند
آه ، ديوارهاي تو همه آيينه اند...
آيينه هاي من ، همه ديوارند....
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 6:11 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|
تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه ي همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سال هاست كه در گوش من آرام
خش خش گام تو تكراركنان مي دهد آزارم
ومن انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چرا؟!
خانه ي كوچك ما سيب نداشت...
مي دونم تكراريه... ولي هر وقت كه اين متن رو مي خونم يه بغض عجيبي همه وجودم رو مي گيره...!!
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 3:30 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|